خرید بک لینک
به نظرم هرچی زندگی کردن ها و شادی و خوشی های آدم به تاخیر بیفته اجل و مرگ انسان نیز به تاخیر خواهد افتاد ، حالا اینو من چندبار تو وبلاگم یادداشت کردم که هروقت پیمانه مال پربشه پیمانه عمر نیز پرخواهد شد . شاید برای همه صدق نکنه .به خودم ک نگاه میکنم میبینم پیرنشدم علتش رو تو این میبینم !خب من خیلی از مواهب زندگی رو استفاده نکردم و بهره مند نشدم ، حالا به خیلی از دلایل ، یا دیگران اومدن محروم کردن یا بعضی چیزها رو خودم برای خودم حرام کردم .درکل تااین سن استفاده ای ک خیلی ها بردن رو من از زندگی نبردم .تو نمازخونه ترمینال کاراندیش شیراز نشسته بودم ازم پرسیدن چندسال داری ؟ گفتم ولی باورشون نشد ! همینجور میزدن ب تخته ک تو خیلی خوب موندی !دلیلش رو این میدونم ک من تو خیلی موارد خودم رو الوده نکردم و روح و روانم رو پاک نگه داشتم .درسته یه مشکلاتی خیلی بهم فشار میاره و ناراحتم میکنه و سال هاست این بغض رو فروخورده تو گلوم جمع شده .درکل همه چیز رو سپردم به خدا ، اگه خدا بخواد میتونه خیلی چیرها رو متحول کنه . من یه محرومیت هایی واقعا بهم تحمیل شده و اگرنبود صبر و مقاومت و یاری خدا تاحالا قطعا شکست خورده بودم .اما امید دارم روزی ک خدا خودش می خواد شرایط عوض میشه .چون میدونم من لیاقت چیزهای خیلی خوب رو دارم . + نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۷ساعت 23:30&nbsp توسط بور و سفید  | 

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 16:28

تابستونای قدیم حس و حال خوبی داشت ، از تعطیلات سیر نمیسدیم ، تازه اواخر شهریور کنی دلمون هوای مدرسه رو میکرد ، دلمون واسه مدرسه میکرد ، آخرش دلمون واسه دفتر و کتاب تنگ میشد ، فکراینکه به کلاس بالاتر بریم و لباس و کتابامون نو بشه قشنگ بود !از بازی های تابستونیمون سیرنمیشدیم ، از صبح بابچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکردیم ، عصر هم بااینکه توخونه بودیم خسته نمیشدیم ، منچ میگرفتیم ۲۰ تومن چفدربرامون جذاب بود ، مخصوصا مار و پله ش ، من گاهی واسه خودم بادبادک درست میکردم ، میرفتم ۵تومن چسب سریش میگرفتم با ۱۰ تومن کاغذ الگو ، یه بادبادک بزرگ میساختم و هوا میکردم ، خوب هوا میرفت با اینکه کسی ب من کمک نمیداد خودم باکمک دوتا آجر اون قسمتهایی ک بابد چوب کمانی میخورد رو نگه میداشتم .میخوام اینو بگم هیچوقت از زندگی بیزار و دلخسته نمیشدیم ، همیشه امیدوار بودیم ، زندگی همیشه یه چیز قشنگ برامون داشت . الانم دلم میخواد مثل اون موقع ها باشه ، یه حس و حال خوبی به زندگی تزریق بشه و دل همه مون خوش بشه .زندگی رو نباید آنقدر سخت میکردن ک اکثریت زده بشن ، این که اخلاقمون باهمدیگه خوب باشه دنیا هم بهتر باهمون تامیکنه .نمیدونم چطور شرح بدم ولی دلم به حال خوب همیشگی میخاد ک به هیچی جز لذت بردن از زندگی فکرنکنم . + نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۲۲ساعت 17:23&nbsp توسط بور و سفید  | 

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 16:28

تهران از صبح میرفتم بیرون ، عصربرمیگشتم ناهار میخوردم بیداربودم تا موقع شام میشد. شامم میخوردم تا حدود دوازده بیدار بودم بعد میخابیدم ! صبح واسه نماز پامیشدم دوباره بعدازنماز تا ۹میخابیدم دوباره میرفتم بیرون ، اصلا کسل و خوابالود نمیشدم ! امروز خیلی سختم بود ، وقت نماز ظهرخوابم می امد ، نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، یه چرت ده دقیقه ای زدم پاشدم هرطور بود نماز رو خوندم رفتم واسه ی ناهار . بعد ناهار هم ک اینجا ادم سریع خوابش میره ... اینجا انگار هوا سنگینه ...تو مترو بایکی آشناشدم ، میگفت کلا شیراز و استان فارس اینطوره و فقط بخاطر هواشه ! اونجا وفتی ناهار میخوری انگار تیرخوردی سریع میخوابی . من گفتم شاید بخاطر روغن هست که زباد رو غذا میریزیم و چربی ... خیلی مطالعه داشت ، سریع رد کرد ... گفت نه پس چرا عرب ها ک آنقدر روغن رو غذا میریزن و زیاد غذا میخورن اینطور نیستن ! اون میگفت من کتاب های قطور رو میام تقسیم بندی میکنم و در عرض چندماه کامل میخونمش . راجع ب همه کشورها اطلاعات زبادی داشت مخصوصا اطراف خودمون. + نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۰۴ساعت 15:30&nbsp توسط بور و سفید  | 

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 18:08

من دقت کردم میبینم هیچکی از زوایای روحی و خصوصیات جسمی و روحیت خبرنداره ! نمیدونه واقعا اونی ک میره سمتش یامیخواد بهش ابراز علاقه میکنه اونی هست ک واقعا فکرمیکنه ، یا بالاخره آخرش چی میشه ! آدم نمیتونه خودش رو مثل جنس به نمایش بزاره (احساس میکنم مثل دخترا فکرمیکنم) ولی خب پسر هم واسه خودش شخصیت داره ، نباید خودش رو پامال این و اون کنه !این هست که میگم چون خدا از همه چی آگاهه واسه ی رابطه حالا هرچی هست ، چه بلندمدت اگه ازدواج قسمتت هست چ کوتاه مدت فقط باید از خدا خواست و سمت هرکس و ناکسی نباید رفت !اگه چیزی یادم اومد بعدا اضافه میکنم ... + نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۱۱ساعت 9:54&nbsp توسط بور و سفید  | 

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 18:08

خواب دیدم منافق ها بالباس قرمز توحیاط مسجد ایستادن و هرکی از داخل مسجد و از روضه میاد رو میزنن و کف مسجد پر از خون شده بود ، هرچند بعدش مسجدی ها خیلی از اونا رو پاکسازی کردن و از بین بردن ، یکی میگفت خانواده ی شهدا از این خون ها نمیگذرن . ..در اون میون یه روحانی رد شد ک من گفتم این آقا رو لباس روحانیت بهش رحم نمیکنن و صددرصد میکشن ، اما بطرز عجیبی از بین اون ها سالم دراومد ، باهاش همراه شدم پرسیدم گفت مسئول موسسه ابر تو یکی از کشورهای عربیه ! رفتیم تو یه مجلس من کنارشون بودم ، نمیدونم چه بیانیه ای بود من خوندم ، بعد فهمیدم انگار میخاد تو همون مجلس خطبه عقد منو با یه دختری بخونه

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 18:08

امروز صبح رفتم خیابون باب همایون که مرکز خرید کت و شلوار هست ، گفتم اگه کت تک داشتن و بدلم نشست میخرم ، فکرمیکردم انقدر بزرگ و تنوع جنس هست ک حتما کت مورد علافه م رو پیدامیکنم .اونجور ک تعریف میکردن نبود ! پیاده رفتم سمت توپخونه و ناصرخسرو ب سمت بازار ، قصدم این بود ک اونجا حاج علی درویش و کوچکترین قهوه خونه ی دنیا رو ببینم ، کلا ادم خاصی هست، با پرس و جو پیداش کردم ، اما خودش نبود ، ی چای برداشتم و یه هدیه ی مخصوص ، حالت نگین داشت روش باخط خودش نوشته بود "عشق" نوش جان کردم بعد شماره شو گرفتم باهاش حرف زدم ! این ادم پیج اینستا داره ، گفت با قهوه خونه ش عکس بگیرم بفرستم بزاره رو پیجش! قبلا پول جمع کرده بود رفته بود سیستان بلوچستان برای بچه ها مسابقه ساده اجرا میکرد و پولا رو میداد به برندگانش . همه برنده میشدن . بعدم دوباره مسجد شاه رو تو بازار دیدم ..بعد رفتم رستوران هفت کچلون رو پیداکردم ، کلی پیاده روی کردم مپ گوشی روشن کردم دیدم اونقدرا هم فاصله نیست رفتم تا بهش رسیدم!دیگه دیدم خسته ام عصر اومدم سمت خونه استراحت کردم ، باز شب واس شام رفتم بیرون .خیلی دلم میخواست اینا رو ببینم . + نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۹ساعت 23:2&nbsp توسط بور و سفید  | 

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 22:29

برای دیدن پل طبیعت و موزه دفاع مقدس میشه با مترو رفت ایستگاه حقانی پیاده شد ، خیلی نزدیکه ، اصلا نیاز به گزفتن ماشین نیست . فکرنمیکردم انقدر پل طبیعت زیبا باشه ...خیلی زیباییی اونجا بود ! خییلی . هوای روی پل ب شدت سرد بود ولی دوطرف پل هوا خنک بود ! پایین توبلوار سرسبز ، ماشین ها هم از دوسمت خیابون ردمیشدن. منم حسابی عکس گرفتم ولی اجازه گرفتن فیلم نبود ! میگفت میان اینجا فیلم پرمیکنن بدوبیراه میگن . هرجی بود از دلیلش قانع نشدم .تو مسیر گنبدی بود ک مینا نام داشت ، رفتم اونجا توضیح داد نمایشگاه اسمان و فضا هست و بلیطش ۲۵تومنه ، رفتم داخل اونجام حسابی عکس و فیلم گرفتم . خسته بودم برگشتم سمت موزه دفاع مقدس اونجا رو هم ببینم ، انگار مسیر برگشت رو اشتباه اومدم بجای اینکه از درش واردشم یهو دیدم از وسط موزه دفاع مقدس واردش شدم ، رفتم داخل اونجا هم بلیط گرفتم . چ دخترای محجبه و خوبی اونجا کارمیکردن ! همه شون مهربون و خوش اخلاق ، من ک روم نمیشد صحبت کنم ، اونجا خم جای قشنگی بود حتما برید ، حوادث زمان جنگ و انقلاب رو بازسازی کرده بودن ! خرمشهر و خرابی هاش ، انفجارها ، پل روی رود ک وقتی از روش رد نیشدی میلرزید احساس میکردی وسط آب هستی ! اونجا همه ش پر از پرژوکتور و تلویزیون های بزرگ بود ک مستندهای زمان دفاع مقدس رو پخش میکرد ، یه اطاق داشت همزمان با صدای انفجار و دبدن فیلم زیر پات میلرزید ! دوتا سنگر ساخته بودن سختی های جوی جنگ رو تو کردستان و جنوب نمایش داده بودن ، داخل یکیش ک میرفتی یخ میزدی ! یکی دیگه ش جنوب بود از شدت گرما میپختی !!! خیلی جالب بود ، هفت طبقه بود ، من فقط خسته بودم بس ک راه رفته بودم و زودتر میخاستم برم ناهار بخورم . بنده ی خدا اون آقایی ک دم در نشسته بود ی چای برام ر

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 22:29

با توجه به اتفاقی ک افتاد و الان تقریبا یک هفته از سفرم میگذره به امید خدا فردا قصد بازگشت دارم، جایی هم دیگه تقریبا نموند ک ندیده باشم . ولی زود گذشت .جالب بود برام تو تهران چ شمال چ جنوب شهرش هیچ خبری از شهادت آیت الله رئیسی نبود ، نه حرفی ! نه گفتی ! فقط به تفر تو مترو از من پرسید عزای همونی اعلام میشه؟ گفتم حتما ، باز دوباره یه سررفتم امامزاده صالح ع ، اونجا دم درش یه مسری اوگد گفت من از شبکه یک هستم ، میشه چندتا سوال داریم جواب بدید گفتم درباره چی؟ گفتم درباره شهادت ایت الله رئیسی ! گفتم من نمیتونم، نظری ندارم.گفتم مس دوربینت کجاست؟ گفت بخاطر دیده نشه جاسازی کردیم .گفتم حتما سرکاریه ، بیخیال .اونجا نه قرآنی گذاشته بودن و نه اول یا بین نماز در این مورد چیزی گفتن.. + نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۳۱ساعت 15:51&nbsp توسط بور و سفید  | 

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 22:29

صفحه بندی